|
بیایید کنار هم باشیم
در این وبلاگ میخواییم کنار همدیگه باشیم فرقی نداره دختر باشی یا پسر پیر باشی یاجوون
|
حس می کنم تو رو ، تو هر شب خودم من عاشق همین ، احساس تو شدم حست جهانمو ، وارونه می کنه آرامشت منو ، دیوونه می کنه حس می کنم تو رو ، یه عمر تو خودم بازم به من بگو ، دیر عاشقت شدم کُشتی غرورمو ، دیوونگی کنم بازم منو بکُش ، تا زندگی کنم می میرم از جنون ، تا گریه می کنی با بغض هر شبت ، با من چه می کنی چشم های خیس تو ، رو بغض من ببند من گریه می کنم ، حالا برای من بخند من در کنار تو ، دریای خاطرم وا میکنی در و ، بی تو کجا برم حس می کنم تو رو ، تو هر شب خودم من عاشق همین ، احساس تو شدم حست جهانمو ، وارونه می کنه آرامشت منو ، دیوونه میکنه (( حس می کنم تو رو )) [ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 0:9 ] [ مهسا ]
[ ]
پیداست هنوز شقایق نشدی زندانی زندان دقایق نشدی وقتی که مرا از دل خود می رانی یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی زرد است که لبریز حقایق شده است تلخ است که با درد موافق شده است عاشق نشدی وگر نه می فهمیدی پاییز بهاریست که عاشق شده است [ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 14:57 ] [ مهسا ]
[ ]
[ جمعه چهاردهم بهمن 1390 ] [ 1:40 ] [ مهسا ]
[ ]
هر چی عشقه با نگینش هر چی خوبه بهترینش
آسمونها با زمینش غم دنیا کمترینش , از خوشیها خوشترینش , زندگی صد آفرینش تقدیم به تو زیباترینش صبورانه در انتظار زمان بمان باغبان حتی اگر باغش را غرق آب هم کند درختان خارج از فصل خود میوه نمیدهند. در ساحل قلبها این جای پای مهربانان است که می ماند وگرنه موج روزگار هر ردپایی را پاک میکند. آری ، خنده های تــو بزرگترین ِ آرزوهـــایِ مـن انـد.
[ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 14:53 ] [ مهسا ]
[ ]
![]() علاقه ام به تو خیلی بیشتر شده... حالا روزگارم قشنگ تر شده... از اون وقت که تو با منی حال من... میبینی خودت خیلی بهتر شده... برای دیدن متن کامل شعر روی ادامه مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب [ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 19:57 ] [ مهسا ]
[ ]
دیــدن عـکست تمــام سهـم مــن است از "تـــو " آن را هـم جیره بـــندی کرده ام تــا مبــادا تـوقــعش زیاد شـود!! دِل اســت دیـــگر ممکن اســت فــردا خودت را از مــن بــخواهـد دلم را هاله ی مهتاب کردم....صدای لحظه ها را خواب کردم.... به یاد چشمهایت نازنینم.... تمام آسمان را قاب کردم برای خواندن مطالب زیباتر ادامه مطلب را کلیک کنید ادامه مطلب [ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 11:58 ] [ مهسا ]
[ ]
![]()
یادت میاد که گفتی بی تو بیقرارم یادت میاد که گفتی چشم انتظارم برای دیدن متن کامل شعر روی ادامه مطلب کلیک کنید ادامه مطلب [ یکشنبه هجدهم دی 1390 ] [ 17:33 ] [ مهسا ]
[ ]
هیچکس اشکی برای ما نریخت هرکه بامابود از مامیگریخت چندروزیست حالم دیدنیست حال من از این و از آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل میزنم گاه بر حافظ تفعل میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمدکه حالم راگرفت_
ماز یاران چشم یاری داشتیم خودغلط بود آنچه می پنداشتیم تو را آرزو نخواهم کرد... هیچ وقت ! تو را لحظه ای خواهم پذیرفت...
که خودت بیایی... با دل خودت... نه با آرزوی من درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند معنی کور شدن را گره ها می فهمند سخت بالا بروی ساده بیایی پایین قصه تلخ مرا سرسره ها می فهمند یک نگاهی به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند [ جمعه شانزدهم دی 1390 ] [ 15:33 ] [ مهسا ]
[ ]
دیدی که سخت نیست تنها بدون من صبح میشود شبها بدون من این نبض زندگی بی وقفه می زند فرقی نمیکند بامن بدون من دیروز اگرچه سخت امروز هم گذشت طوری نمی شود فردا بدون من قمار بی برنده ایست بازی تلخ زندگی چه برده و چه باخته از این قمار خسته ام ...... در میان دست هایت عشق پیدا میشود / زیر باران نگاهت، نسترن وا میشود با عبور واژه ها از گوشه ی لب های تو / مهربانی خوب معنا میشود [ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ] [ 15:6 ] [ مهسا ]
[ ]
من تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد و ازمن برای تومهربان تر. من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور، در خشم،درمهربانی، ادامه مطلب [ یکشنبه یازدهم دی 1390 ] [ 1:30 ] [ مهسا ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |